دوست آن باشد که گیرد دست دوست درپریشان حالی و درماندگی
البته چند ماه است که دارم به معنی این شعر شک می کنم. چون تقریبا سه ماه و دو هفته است که پشت این کمد حبس شدم. ناراحتی ام با صدای تو که گریه می کنی و می گویی :کجاست؟کجاست؟بیشتر و امید من به نجات پیدا کردن کمتر می شود. یادم می آید اولین روز آشنایی مان برایت شعری خواندم اما تو سریع حفظ کردی ولی مثل این که برای حفظ کردن شعر دوم قسمت نبود.
یادم می آید داشتیم جدول حل می کردیم:سوال هارا می خواندی و حروف کلمات را در خانه ها می نوشتی اما در ستون دوم افقی گیر کرده بودی. فقط دو روز تا این که دوستم بیاید و جواب را بدهد مانده بود که از شانس بد من اینجا گرفتار شدم.
یادم می آید داشتم برایت قصه می گفتم. تو از آخرش خیلی خوشت آمده بود. نقاشی های قشنگی را هم که نشانت دادم را بادقت و لذت نگاه کردی، از جوک هایی که گفتم روده بر شدی و تمام معما هایی که گفتم را درست جواب دادی.
سرت حسابی با من گرم شده بود که بالاخره آن اتفاق افتاد. اگر الآن یک ماشین زمان مقابلم بود، مطمئن باش که بر می گشتم به چهار ماه پیش . روزی که تو و پدرت من را توی روز نامه فروشی سر کوچه تان پیدا کردید. همان روز نامه فروشی که را می گویم که فقط یک دانه از من داشت. من آخرین جلد از شماره این هفته بودم.
دوست داشتم که می توانستی فرم اشتراک آخر من را هم پر می کردی و بعد آن اتفاق می افتاد. به هر حال چه من از این جا نجات پبدا کنم چه نکنم ما مجله ها همیشه دوست شما انسان ها بودیم، هستیم و خواهیم بود.
- این نوشته ای بود که معلم انشاء ما به اون نمره 18+مثبت خلاقیت داد.






