دوست آن باشد که گیرد دست دوست                              درپریشان حالی و درماندگی

البته چند ماه است که دارم به معنی این شعر شک می کنم. چون تقریبا سه ماه و دو هفته است که پشت این کمد حبس شدم. ناراحتی ام با صدای تو که گریه می کنی و می گویی :کجاست؟کجاست؟بیشتر و امید من به نجات پیدا کردن کمتر می شود. یادم می آید اولین روز آشنایی مان برایت شعری خواندم اما تو سریع حفظ کردی ولی مثل این که برای حفظ کردن شعر دوم قسمت نبود.

یادم می آید داشتیم جدول حل می کردیم:سوال هارا می خواندی و حروف کلمات را در خانه ها می نوشتی اما در ستون دوم افقی گیر کرده بودی. فقط دو روز تا این که دوستم بیاید و جواب را بدهد مانده بود که از شانس بد من اینجا گرفتار شدم.

یادم می آید داشتم برایت قصه می گفتم. تو از آخرش خیلی خوشت آمده بود. نقاشی های قشنگی را هم که نشانت دادم را بادقت و لذت نگاه کردی، از جوک هایی که گفتم روده بر شدی و تمام معما هایی که گفتم را درست جواب دادی.

سرت حسابی با من گرم شده بود که بالاخره آن اتفاق افتاد. اگر الآن یک ماشین زمان مقابلم بود، مطمئن باش که بر می گشتم به چهار ماه پیش . روزی که تو و پدرت من را توی روز نامه فروشی سر کوچه تان پیدا کردید. همان روز نامه فروشی که  را می گویم که  فقط یک دانه از من داشت. من آخرین جلد از شماره این هفته بودم.

دوست داشتم که می توانستی فرم اشتراک آخر من را هم پر می کردی و بعد آن اتفاق می افتاد. به هر حال چه من از این جا نجات پبدا کنم چه نکنم ما مجله ها همیشه دوست شما انسان ها بودیم، هستیم و خواهیم بود.

- این نوشته ای بود که معلم انشاء ما به اون نمره 18+مثبت خلاقیت داد.

 


+ نوشته شده توسط کوروش مسکنی در 89/07/27 و ساعت 6 بعد از ظهر |
 

تابستان امسال با وجود آن همه کلاس که رفتم باز هم برام خسته کننده بود.از هرفرصتی استفاده می کردم که سر خودم را گرم کنم. یکی از این فرصت ها رفتن به برنامه مسابقه آشپزی بود.

من و پدرم ساعت 9 صبح رفتیم داخل استودیو برنامه کودک تابستان شاد  و ساعت 12 بعد از ظهر از آنجا بیرون آمدیم، فقط برای 20دقیقه برنامه کودک. در آن برنامه به من هم نقش خجالتی دادند. وناگفته نماند که دوست مامانم واسطه رفتن من به این برنامه بودواز آقای مجتبی ظریفیان هم که مجری بود سپاس فراوان دارم.

در قسمت دیگر ی از همین برنامه دختر خاله من سارا هم نقش اسفند دود کن را داشت.البته این دومین تجربه بازیگری من تا الآن است. درباره تجربه اولم در آینده مطلبی خواهم گذاشت.

 کلمات من و پدرم آبی و قرمز شدند چون یکی از ما استقلالی و دیگری پرسپولیسی است!

 


+ نوشته شده توسط کوروش مسکنی در 89/07/25 و ساعت 11 بعد از ظهر |

 

امروز توی مدرسه خیلی سر و صدا بود .چون ناظم ما یک خبر جالب به ما داد. (البته فقط برای ما کلاس اولی ها خبر  جالبی بود)

ناظم با خوشحالی رو به همه کرد و گفت:در جلسه اخیر مربیان کلای های 3/3 و 2 /4 و 5/1(کلاس من)برای اردوی اصفهان و مشهد انتخاب شدند.

من که تا به حال به این جور اردو ها نرفتم.  لطفا نظرات خود را در مورد اینجور اردو ها بنویسید.

 


+ نوشته شده توسط کوروش مسکنی در 89/07/24 و ساعت 8 بعد از ظهر |

 

درچند هفته ی اخیر داشتم توی کیف سی دی ام دنبال یک فیلم جالب می گشتم که مثل همیشه چشمم به فیلم های راکی2،3،4و6افتاد که هر کاری کردم 1و5آن را از هیچ سی دی فروشی پیدا نکردم  .تا آخر هفته تمام مجموعه را دیدم و بعداز آن هم هیجانات بعدش شروع شد.

وقتی هم که هیجان زده میشوم تا چیزی را که می خواهم به دست نیاورم ول کن نیستم.سه روز هم طول کشید مامانم را راضی کنم که  دستکش های بوکس را از بالای کمد پایین بیاورد.    

راستی نگفتم راکی چه جور فیلمی است!راکی نمونه یک بوکسور قهرمان است که علاوه بر بوکس پستی و بلندی های زندگی خود را پشت سر می گذارد.کارگردان این فیلم هم سیلوستر استالونه است.

 


+ نوشته شده توسط کوروش مسکنی در 89/07/23 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

شاید قهوه تلخ یکی از بهترین سریال های دوره ی فیلم سازی ایران باشد ولی مسلما کسانی هم هستند که از این موضوع سوءاستفاده کنند. ولی متاسفانه مهران مدیری به جای این که به فکر کار اساسی باشد باکلمه (جان من،جان من) سعی می کند از کپی شدن سریال جلو گیری کند و در قسمت۱۰سریال که موقع اوج کپی شدن سریال است با خوشنودی تمام میگوید سریال من کپی نشد.

کسی هم نیست که بیاید و بگوید جناب آقای مهران مدیری،ای فیلم ساز معروف،سریالت کپی شد خوب هم کپی شد.تازه نه به طور یواشکی طوری که کپی فروش ها فریاد می زنند و کپی های خود را تبلیغ می کنند و در ۵ دقیقه کپی ها به فروش می رسند.

به هر حال امیدوارم مهران مدیری از خواب ظاهرا خیلی خیلی نازش بیدار شود و یک کار اساسی بکند. 

 


+ نوشته شده توسط کوروش مسکنی در 89/07/23 و ساعت 12 بعد از ظهر |